خانه » مقالات » آیا تمام مشکلات کودکان زیر سر گوشی‌هاست؟
آیا تمام مشکلات کودکان زیر سر گوشی‌هاست؟
معرفی کتاب بازیابی کودکی از پیتر گری و سخنی در مورد علل بحران سلامت روان نوجوانان
چهار شنبه, ۲۲ مهر ۱۴۰۵
زمان تقریبی مطالعه ۲۶ دقیقه
در دو سال گذشته، پاسخ اکثریت این بوده که از وقتی گوشی‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی وارد زندگی نوجوانان شدند، سلامت روان آنها هم رو به افول گذاشت. کتاب «نسل مضطرب» جاناتان هایت همین روایت را به یکی از پرنفوذترین توضیح‌ها درباره بحران سلامت روان نوجوانان تبدیل کرد؛ روایتی که خیلی زود از فضای علمی به سیاست‌گذاری هم راه پیدا کرد. اما پیتر گری، در کتاب تازه‌اش «بازیابی کودکی»، روایت دیگری مطرح می‌کند. شاید مسئله را باید کمی عقب‌تر جست‌وجو کنیم؛ شاید پیش از آنکه گوشی‌ها کودکی را تغییر دهند، ما با گرفتن آزادی، بازی و استقلال آن‌ها، کودکی را تغییر دادیم.

 کودکی تغییر کرده است. دیگر مثل قبل شاهد حضور بچه‌ها در شهربازی‌ها، پارک‌ها، گیمنت‌ها و حتی نانوانی‌ها نیستیم. این فضاها اگر بیشتر نشده باشند حداقل کمتر هم نشده‌اند، اما کودکان کمتر از گذشته بدون حضور و نظارت والدین در آنها حضور دارند؛ کمتر تنهایی به مدرسه می‌روند، کمتر تا خانه‌ی دوستانشان دوچرخه‌سواری می‌کنند و کمتر به‌تنهایی برای سپری کردن ساعت‌های خالی روزشان تصمیم‌گیری می‌کنند. پیتر گری [۱]، عصب‌روانشناس بالینی، سال‌هاست همین تغییرات را دنبال می‌کند و آن را نه حاشیه‌ای در شیوه‌ی فرزندپروری، بلکه تغییری اساسی در خود تجربهً کودکی می‌داند. (۱)

آخرین کتاب او بازیابی کودکی [۲]، که به تازگی و در سپتامبر ۲۰۲۶ منتشر شد، وارد بحث بسیار مهمی می‌شود؛ علت اصلی تغییر کودکی چیست؟ برجسته‌ترین علتی که در دو سال گذشته بر سر زبان‌ها افتاده و حتی خیلی زود راه خود را به سیاست‌گذاری دولت‌های مخلف باز کرد، به کتاب نسل مضطرب [۳]از جاناتان هایت برمی‌گردد. اما اگر استدلال هایت این باشد که «معماری کودکی را گوشی‌ هوشمند و شبکه‌های اجتماعی تغییر داده‌اند»، گری می‌پرسد: شاید مسئله پیش از آنکه گوشی‌ها باشند، این باشد که ما خیلی پیش‌تر و در دنیای واقعی، آزادی و استقلال را از دوران کودکی گرفته‌ایم. (۱)(۵)

“از دیدگاه پیتر گری، مسئله فقط آن نیست که والدین امروزی بیشتر مراقب فرزندانشان هستند. مسئله این است که «کودکی» به‌تدریج به دوره‌ای تبدیل شده که در آن تقریباً همه‌چیز برای کودک از پیش برنامه‌ریزی و سازمان‌دهی شده است”

گری معتقد است که بازی واقعی، چیزی بیشتر از سرگرمی است. بازیِ خودگردان [۴] موقعیتی است که کودکان در آن بدون دخالت و هدایت بزرگسالان، خود تصمیم‌ می‌گیرند چه بازی کنند، با چه کسی بازی کنند، قوانین چه باشد و کی بازی تموم شود. به تعبیر او، کودک در چنین تجربه‌هایی فقط بازی نمی‌کند؛ حل مسئله می‌کند، قانون می‌سازد، با همسالانش مذاکره می‌کند، شکست می‌خورد، دعوا می‌کند، آشتی می‌کند و برای کارهایش تصمیم می‌گیرد. در واقع کودک مشغول تمرین استقلال، کفایت و رابطه با دیگران است. گری در یکی از پژوهش‌های خود کاهش بلندمدت فعالیت‌های مستقل کودکان را به‌عنوان یکی از علل محتمل برای کاهش بهزیستی روانی آنان بررسی می‌کند. (۲)(۳)

از دیدگاه او، مسئله فقط آن نیست که والدین امروزی بیشتر مراقب فرزندانشان هستند. مسئله این است که «کودکی» به‌تدریج به دوره‌ای تبدیل شده که در آن تقریباً همه‌چیز برای کودک از پیش برنامه‌ریزی و سازمان‌دهی شده است: مدرسه، کلاس‌های ورزشی و فوق‌برنامه، مسیرها و وسایل رفت‌وآمدی ثابت، زمان بازی و حتی شکل و زمان حضور اجتماعی ان‌ها. چیزی که حذف شده، زمان و بازی «خودگردان» است. کتاب گری در واقع بازگشت به این ایده است که کودکان برای رشد سالم، به امنیت و ارتباط نیاز دارند، اما به همان اندازه به تجربه‌هایی نیاز دارند که در آن بدون هدایت دائمی بزرگسالان، خودشان جهان را امتحان کنند. (۱)

مقصر اصلی؛ شبکه‌های اجتماعی و گوشی‌ها؟

این دیدگاه جدید زمانی جذاب‌تر می‌شود که آن را کنار روایت جاناتان هایت بگذاریم. روایت هایت و کتاب نسل مضطرب از سال ۲۰۲۴ تاکنون به یکی از تأثیرگذارترین روایت‌ها درباره‌ی بحران سلامت روان نوجوانان تبدیل شده است. هایت استدلال می‌کند که از اوایل دهه‌ی ۲۰۱۰، کودکیِ مبتنی بر تجربهً فیزیکی، بازی و ارتباط حضوری به «کودکیِ تلفن‌محور» تبدیل شده و چهار مسیر اصلی را برای این تغییر مهم می‌داند: کاهش تعاملات اجتماعی حضوری، اختلال خواب، تکه‌تکه‌شدن توجه و طراحی اعتیادآور فناوری. (۵)

جذابیت این روایت تا حدی به سادگی آن برمی‌گردد. در یک سمت، افزایش استفاده از گوشی هوشمند و شبکه‌های اجتماعی را می‌بینیم؛ در سمت دیگر، افزایش برخی شاخص‌های اضطراب، افسردگی، خودآزاری و ناراحتی روانی در نوجوانان. هایت این هم‌زمانی را در قالب یک داستان علّی منسجم قرار می‌دهد: فناوری، تجربه‌ی رشد را تغییر داده و پیامدهای روانی آن را باید جدی گرفت. اما یک نقد بزرگ به استدلال او وارد می‌شود، آیا هم‌زمانی دو روند تاریخی برای نتیجه‌گیری درباره‌ی علت اصلی یک بحران جمعیتی کافی است؟ (۶)(۷)

این تردید اصلا به این معنا نیست که شبکه‌های اجتماعی آسیب‌زا نیستند. شواهد موجود، دست‌کم در بعضی گروه‌ها و برای بعضی شیوه‌های استفاده، رابطه‌هایی قابل توجه میان نحوه و میزان استفاده از شبکه‌های اجتماعی و سلامت روان نشان می‌دهند. برای نمونه یک مطالعه‌ی طولی که در سال ۲۰۲۵ منتشر شد و داده‌های بیش از ۱۱ هزار کودک و نوجوان را بررسی کرد، نشان داد افزایش استفاده از شبکه‌های اجتماعی در سال‌های اولیه‌ی نوجوانی با افزایش بعدی علائم افسردگی همراه بوده است. اما نویسندگان همین مقاله، معتقد نیستند که این نتیجه‌گیری «اثری قطعی و یکسان برای همه‌ی نوجوانان» دارد و بر پیچیدگی این رابطه و اهمیت بررسی سازوکارهای آن تأکید دارند. (۸)

مسئله این است که اثر شبکه‌های اجتماعی برای همه‌ی نوجوانان یکسان نیست و عواملی مانند ویژگی‌های فردی، مرحله‌ی رشدی (سن) و نوع استفاده می‌توانند مسیرهای کاملاً متفاوتی ایجاد کنند. بنابراین بین این گزاره که «شبکه‌های اجتماعی می‌توانند برای برخی نوجوانان آسیب‌زا باشند» و این گزاره که «شبکه‌های اجتماعی علت اصلی بحران سلامت روان نوجوانان در کل جمعیت هستند» فاصله‌ی قابل توجهی وجود دارد.

همین پیچیدگی در گزارش ۲۰۲۴ آکادمی‌های ملی علوم، مهندسی و پزشکی آمریکا نیز دیده می‌شود که ادبیات علمی دربارهً پیامدهای سلامت شبکه‌های اجتماعی را در مجموع قطعی و یک‌دست نمی‌داند. به بیان ساده‌تر در فضای علمی، داستان «همه‌چیز تقصیر شبکه‌های اجتماعی و گوشی‌هاست» به همان وضوحی که گاهی در فضای عمومی و سیاسی روایت می‌شود، تأیید نشده است. (۷)

با این حال، روایت هایت تنها محدود به محیط علمی و دانشگاه نمانده، روایت او وارد سیاست‌گذاری عمومی هم شده است. کشورهای بسیاری از جمله استرالیا، فرانسه و انگلیس، استفاده از شبکه‌های اجتماعی برای کودکان زیر ۱۶ سال را ممنوع کرده‌اند.

پس مقصر اصلی کیست؟

پیتر گری در کتاب خود می‌گوید که باید نگاه‌مان را از صفحه‌نمایش به خود کودکی برگردانیم. او استدلال می‌کند که کاهش آزادی، استقلال و بازی‌های خودگردان کودکان از دهه‌ها قبل آغاز شده و در دوره‌ی جدید، فشارهای مدارس و دست‌کم در روایت او، اصلاحات آموزشی مانند common care[۵] این روند را تشدید کرده‌اند. از این زاویه دید، گوشی‌های هوشمند لزوماً مقصر اصلی نیستند؛ ممکن است گوشی و شبکه‌های اجتماعی تا حدی به فضای جایگزینی تبدیل شده باشد که نوجوانان در آن بخشی از استقلال و ارتباطی را که در دنیای واقعی از دست داده‌اند، دوباره پیدا می‌کنند. (۱)

“بنابراین گرفتن شبکه‌های اجتماعی از آن‌ها الزاماً به معنای بازگشت بازی‌های خودگران، دوستی و ماجراجویی نیست. ممکن است فقط یک «خلأ» ایجاد کند.”

این بخش از استدلال گری، به‌خصوص برای کسانی که با کودک و نوجوان کار می‌کنند، مهم است. چون حتی اگر فرضیه‌ی هایت را بپذیریم و شبکه‌های اجتماعی را محدود و یا ممنوع کنیم، به‌تنهایی هیچ تضمینی نخواهیم داشت که چیزی که باید جایگزین شبکه‌های اجتماعی شود را دوباره ایجاد کرده‌ایم. وقتی فرزند ما از مدرسه به خانه برمی‌گردد، بغیر از انجام تکالیفش باید معمولا در کلاس زبان و ورزش و فعالیت‌های خانوادگی هم شرکت کند. علاوه براین خیلی از کودکان امروزی اجازه‌ی بیرون‌رفتن مستقل هم ندارند، بنابراین گرفتن شبکه‌های اجتماعی از آن‌ها الزاماً به معنای بازگشت بازی‌های خودگران، دوستی و ماجراجویی نیست. ممکن است فقط یک «خلأ» ایجاد کند.

در پیمایش مرکز پژوهشی پیو [۶] در سال ۲۰۲۴، ۶۸ درصد نوجوانان آمریکایی ۱۳ تا ۱۷ ساله گفتند که برای گرفتن نمرات خوب، فشار «زیاد یا قابل توجهی» احساس می‌کنند؛ آن‌ها معتقد بودند این فشار بالاتر از فشارهایی مانند خوب به‌نظر رسیدن یا پذیرفته‌شدن در جمع دوستان بود. (۹) این داده به‌تنهایی نظریهً گری را اثبات نمی‌کند، اما یادآوری مهمی است، مدارس و آزمون‌های ورودی مانند کنکور واقعاً یکی از منابع مهم فشار در تجربه‌ی نوجوانان هستند.

اما در بررسی استدلال پیتر گری نکته‌ای مهم وجود دارد که نباید نادیده گرفته شود. او برای پیوندزدن این فشار به طرح آموزشی  Common core  به داده‌های «Stress in America» در سال‌های ۲۰۰۹ و ۲۰۱۳ اتکا کرده و به‌درستی یادآور می‌شود که سهم نوجوانانی که مدرسه را منبع استرس می‌دانستند، در آن دو گزارش از ۴۳ به ۸۳ درصد رسید. مشکل اینجاست که تفسیر یک رابطهً علی از مقایسه این دو عدد، به آن سادگی که به‌نظر می‌رسد نیست. به این دلیل که روش طرح سؤال در دو پیمایش یکسان نبوده است؛ در سال ۲۰۰۹ از نوجوانان خواسته شده بود دو عامل اصلی استرس خود را انتخاب کنند، اما در ۲۰۱۳ از آنها خواسته شد به مجموعه‌ای از عوامل از پیش تعیین شده امتیاز بدهند. ضمن اینکه افزایش فشار مشاهده شده فقط دربارهً مدرسه نبود و برای برخی منابع دیگر استرس نیز دیده می‌شد. (۱۰)(۱۱)

خود پیتر گری نیز پس از مواجهه با این ایراد وجود تفاوت روش‌شناسی را پذیرفت و از ناشر خواست ارجاع به این داده‌ها را در نسخه‌ی الکترونیکی و صوتی اصلاح یا حذف کند؛ اما این تغییر برای نسخه‌ی چاپی دیر شده بود. (۱۱)

شاید مسئله، پیدا کردن «یک مقصر» باشد

در نهایت شاید مهم‌ترین نقد به این مناقشه نه علیه هایت باشد و نه علیه گری، بلکه متوجه میل ما به پیدا کردن یک علت بزرگ برای یک مسئله‌ی بسیار پیچیده باشد.

در روایت هایت، گوشی و شبکه‌های اجتماعی مقصر اصلی کاهش سطح سلامت روان کودکان هستند. ولی گری از دست رفتن استقلال و تغییر مدارس و برنامه‌های آموزشی و شیوه فرزندپروری را مقصر اصلی می‌داند. نکتهً مهم این است که سلامت روان کودکان و نوجوانان محصول یک متغیر نیست. بسیاری از منتفدان هایت هم بر همین نکته تأکید کرده‌اند و حتی کیتلین تیفانی [۷] در مقاله‌ای در آتلانتیک به نقل از شماری از متخصصان نوشت که مسئله را نمی‌توان به یک «چیز بزرگ» تقلیل داد. در همان گزارش، کاندیس اودگرز [۸]، استاد روانشناسی دانشگاه ایروین کالیفرنیا، به نقش بزرگتر سلامت روان والدین و خانواده در شکل‌گیری سلامت روان کودکان اشاره می‌کند؛ عاملی که در هر دو روایت هایت و گری، نقش بسیار کم‌رنگی پیدا کرده است.

“پرسش مهم‌تر این است که چرا گوشی و شبکه‌های اجتماعی توانسته‌اند چنین جایگاه بزرگی در زندگی کودکان پیدا کنند؟”

گری ما را مجبور می‌کند سؤال را یک قدم عقب‌تر ببریم. پیش از آنکه بپرسیم «چند ساعت صفحه‌نمایش برای کودک مجاز است؟»، شاید باید بپرسیم کودک امروز چقدر فرصت دارد خودش (و بدون حضور بزرگسال) زندگی کند؟ شاید مهم‌ترین درسی که از کتاب جدید پیتر گری می‌گیریم همین باشد، حتی بدون پذیرفتن تمام استدلال‌های آن.

این سؤال البته به معنای انکار خطرات واقعی فناوری نیست. هستهً شبکه‌های اجتماعی براین اساس طراحی شده که توجه کاربران را به خود جلب کند. این شبکه‌ها می‌توانند زمینه‌ی مقایسه‌ی اجتماعی، آزار و اذیت سایبری، رهاشدگی و محرومیت از خواب را فراهم کنند و برای برخی نوجوانان و حتی بزرگسالان تجربه‌ای واقعاً آسیب‌زا باشند. اما همان‌طور که شواهد فعلی نشان می‌دهد، تجربهً دیجیتال برای همه‌ی کودکان یکسان نیست؛ برای برخی، همین فضا می‌تواند محلی برای ارتباط، بازی، تعلق و ابراز وجود نیز باشد

بنابراین به‌نظر می‌رسد هیچ‌یک از این دو گزارهً افراطی به‌تنهایی رضایت‌بخش نیستند؛ نه اینکه «همه‌چیز تقصیر گوشی و شبکه‌های اجتماعی است» و نه اینکه «گوشی و شبکه‌های اجتماعی هیچ نقشی ندارد». پرسش مهم‌تر این است که چرا گوشی و شبکه‌های اجتماعی توانسته‌اند چنین جایگاه بزرگی در زندگی کودکان پیدا کنند؟ آیا بخشی از پاسخ این نیست که چیزهایی که گوشی امروز برای کودک فراهم می‌کند، ارتباط، استقلال، بازی‌، تعلق و امکان انتخاب و تصمیم‌گیری، پیش‌تر و دهه‌ها قبل در جهان واقعی به شکل دیگری در اختیار او بودند؟

اگر چنین باشد، محدودکردن شبکه‌های اجتماعی شاید تنها نیمی از مسئله باشد. نیمه‌ی دیگر، و صدالبته دشوارتر، بازسازی چیزی است که از کودکی حذف کرده‌ایم: وقت آزاد، بازی‌های خودگردان، عمل مستقل، مسئولیت‌های متناسب با سن، دوستی بدون نظارت دائمی و مدارسی که در آن نمرات عالی و موفقیت تحصیلی تنها معیار زندگی خوب نباشد.

سایر مقالات