حاکمیت یا وابستگی؟ مسئله این است
تا همین چند سال پیش، رقابت در دنیای هوش مصنوعی بیشتر شبیه یک مسابقه تسلیحاتیِ فناوری به نظر میرسید. رسانهها مدام تعداد پارامترهای مدلها را میشمردند، شرکتها غولآساترین مدلهای زبانیِ خود را به رخ میکشیدند و تحلیلگران هم با آبوتاب غرق در این بحث بودند که بالاخره ایالات متحده آمریکا برنده این بازی میشود یا چین. اما امروز که به صحنه نگاه میکنیم، این تصویر روزبهروز کمرنگتر و از واقعیت دورتر میشود. چیزی که در حال شکلگیری است، فراتر از یک مسابقه فناورانه ساده است؛ ما با یک «بازآرایی ژئوپلیتیکی» تمامعیار پیرامون هوش مصنوعی روبهرو هستیم. نقشه بازی عوض شده و پرسش اصلی دیگر این نیست که «چه کسی بهترین مدل را دارد یا میسازد؟»، بلکه این است که چه کسی قرار است اکوسیستم هوش مصنوعی را کنترل کند؟..
در نگاه اول، وسط کشیدن پای مفهوم «حاکمیت هوش مصنوعی» پاسخی کاملاً منطقی به این تحولات است. دولتها حق دارند نگران باشند؛ چرا که زیرساختهای حیاتی، دادههای کلان، مدلهای پایه و حتی فرآیندهای تصمیمگیریِ آینده کشورشان ممکن است به راحتی در اختیار بازیگران خارجی قرار گیرد. به همین دلیل، خیلی از کشورها آستین بالا زدهاند و به سمت ساخت مدلهای بومی، راهاندازی دیتاسنترهای داخلی، وضع قوانین سختگیرانه برای حفظ دادهها و سرمایهگذاریهای سنگین در زیرساختهای ملی هوش مصنوعی حرکت کردهاند. در این روایت ، هوش مصنوعی یک ابزار یا فناوریِ صرف نیست، ستونی از ستونهای قدرت ملی است.
اما داستان از جایی پیچیده و جذاب میشود که عینکمان را تمیز کنیم و دقیقتر به ساختار واقعی هوش مصنوعی نگاه کنیم. برخلاف صنایع سنتی، هوش مصنوعی یک محصول تکبعدی نیست که بتوان دور آن حصار کشید و در مرزهای ملی محصورش کرد. این فناوری روی یک بسترِ چندلایه و پیچیده بنا شده است؛ زنجیرهای که از مواد معدنی و نیمههادیها شروع میشود و تا مراکز داده عظیم، زنجیره تأمین انرژی، سرویسهای ابری، مدلهای پایه، کلاندادهها، ارتشِ نیروی انسانی متخصص و در نهایت استانداردهای فنی ادامه دارد. نکته اینجاست که هرکدام از این لایهها در گوشهای از جهان تولید و مدیریت میشوند و امروز هیچ کشوری، حتی بزرگترین قدرتهای دنیا،کنترل کامل تمام این زنجیره را در دست ندارد.
دقیقاً همینجاست که با یکی از بزرگترین تناقضهای عصر هوش مصنوعی مواجه میشویم. از یک طرف، دولتها بیش از هر زمان دیگری تشنه استقلال و حاکمیت ملی هستند و از طرف دیگر، خودِ این فناوری، روزبهروز بیشتر بر وابستگیهای فراملی استوار میشود. واقعیتِ خشن این رخداد این است: هرچه کشورها بیشتر برای رسیدن به استقلال مطلق دستوپا میزنند، بیشتر به این صخره سخت برخورد میکنند که «استقلال کامل» در اکوسیستم هوش مصنوعی، تقریباً یک سراب است.
این تناقض را در روندهای جدید جهانی هم میتوان به وضوح دید. کافی است به بودجههای دفاعی نگاه کنیم که چطور با سرعتی بیسابقه به سمت هوش مصنوعی سرازیر میشوند. دولتها میلیاردها دلار خرج توسعه سامانههای تصمیمگیر، پهپادهای هوشمند و فناوریهای دوکاربردی (نظامی-غیرنظامی) میکنند. نتیجه چه شده؟ اینکه نوآوریهای خط مقدم، دیگر فقط محصول آزمایشگاههای آرام دانشگاهی یا غولهای تجاری سیلیکونولی نیستند؛ بلکه مستقیماً در دل بودجههای دفاعی و ملاحظات زمختِ امنیت ملی متولد میشوند.
همزمان با این اتفاق، مرز سنتی میان بخش تجاری و نظامی هم در حال آب شدن است. شرکتهای بزرگ فناوری که تا دیروز خودشان را بازیگرانی جهانی، بیطرف و فرامرزی معرفی میکردند، امروز بیش از هر زمان دیگری در حال امضای قراردادهای کلان با دولتها، ارتشها و نهادهای امنیتی هستند. پدیدهای که تحلیلگران به آن «فناوری میهنمحور» میگویند، زاییده همین فضا است. در این الگوی جدید، یک شرکت فناوری صرفاً یک بنگاه اقتصادی برای کسب سود نیست؛ بلکه بخشی از زیرساختِ قدرت استراتژیک یک کشور به شمار میرود.
در چنین اتمسفری، کاملاً طبیعی است که شعار «هوش مصنوعی حاکمیتی» برای سیاستگذاران جذاب و وسوسهکننده باشد. اما ریسک بزرگ داستان اینجاست: اگر این حاکمیت را به معنای «خودکفایی کامل» ترجمه کنیم، ممکن است نتیجهای دقیقاً معکوس و فاجعهبار بگیریم. کشوری را تصور کنید که میخواهد برای رسیدن به استقلال مطلق، تمام حلقههای این زنجیره اعم از طراحی و تولید تراشه و زیرساخت ابری گرفته تا توسعه مدلهای پایه و تدوین استانداردهای فنی را به تنهایی در داخل مرزهایش بازسازی کند. هزینه چنین بلندپروازیای سرسامآور خواهد بود و تازه اگر به فرجام هم برسد، خروجی آن اکوسیستمی منزوی و محروم از مزایای شبکه ، مقیاس جهانی و رقابتپذیری است.
به همین دلیل است که امروز در ادبیاتِ سیاستگذاری هوش مصنوعی، مفهوم جذابتر و واقعبینانهتری در حال طلوع است: «وابستگی تحت کنترل» به جای «استقلال کامل». در این دکترین، قدرت در حذفِ کامل وابستگیها تعریف نمیشود، بلکه در شناخت دقیق و مدیریت هوشمندانه آنها شکل میگیرد. کشورها به جای اینکه اصرار داشته باشند چرخ را از اول اختراع کنند، تمرکزشان را روی شناسایی گلوگاههای راهبردی میگذارند؛ یعنی کاهش وابستگیهای پرریسک، متنوع کردن تأمینکنندگان در بخشهای حیاتی و پیوستن به استانداردهایی که امکان جابهجایی و همکاری میان اکوسیستمهای مختلف را زنده نگه میدارد.
شاید بتوان گفت برگ برنده در رقابت آینده هوش مصنوعی، نه در دستِ توسعهدهندگان برترین الگوریتمها، بلکه در دستِ معمارانِ شبکههای وابستگی است. در جهانی چندقطبی، مزیت اصلی متعلق به کسانی نیست که دور خود دیوار میکشند و منزوی میشوند؛ بلکه متعلق به بازیگرانی است که جایگاه خود را در این شبکههای جهانی، هوشمندانهتر طراحی میکنند. برنده کسی است که بداند در کدام لایهها باید با چنگ و دندان ظرفیت بومی بسازد، در کدام بخشها همکاری بینالمللی را حفظ کند و چطور میان سه ضلعِ امنیت، نوآوری و مقیاس، تعادل برقرار سازد.
با این اوصاف، وقت آن رسیده که پرسش اصلی عصر هوش مصنوعی را دوباره بنویسیم. مسئله این نیست که «آیا کشورها میتوانند به حاکمیت مطلق هوش مصنوعی برسند یا نه؟»؛ پرسش واقعی و حیاتی این است که «حاکمیت، در جهانی که بر پایه وابستگیهای متقابل بنا شده، اساساً چه معنایی دارد؟». پاسخی که به این پرسش داده میشود شاید چندان رمانتیک و حماسی نباشد: قدرت در دنیای فردا، نه با ساختن دیوارهای بلندتر و شعارهای بزرگتر، بلکه با شناخت دقیقترِ گلوگاهها و مدیریت هوشمندانه اتصال به جهان معنا پیدا میکند.
در نهایت، برنده نهایی این ماراتن، لزوماً آن کشوری نیست که بزرگترین مدل یا بیشترین تعداد دیتاسنتر را دارد. برنده واقعی بازیگری است که بتواند میان دو خواسته ظاهراً متضاد، راه رفتن روی بند را تمرین کند: حفظ کنترل روی داراییهای راهبردی و حیاتی از یک سو و شیرجه زدن و بهرهگیری از مزایای اکوسیستم جهانی از سوی دیگر. در عصر هوش مصنوعی، حاکمیت و وابستگی دیگر دو نقطه مقابل هم نیستند؛ آنها دو روی یک سکهاند.
برگرفته از مقالات تحقیقاتی موسسه بروکینز ( حاکمیت هوش مصنوعی) و اندیشکده چتم هاوس ( هوش مصنوعی و مسابقه ژئوپلتیک)