خانه » مقالات » ملتی در اتاق‌های پژواک | چگونه اینترنت جهان را بست؟
ملتی در اتاق‌های پژواک | چگونه اینترنت جهان را بست؟
دوشنبه, ۰۳ آذر ۱۴۰۴
زمان تقریبی مطالعه ۲۲ دقیقه
این متن به بررسی پدیده‌ی «اتاق‌های پژواک» و تأثیر آن بر فرهنگ معاصر آمریکا می‌پردازد. نویسنده ابتدا با اشاره به مصاحبۀ راب اشنایدر درباره لایحۀ واکسیناسیون در کالیفرنیا، نشان می‌دهد چگونه افراد با انتخاب گزینشی منابع اطلاعاتی، در دنیایی بسته از باورهای خودساخته زندگی می‌کنند. اشنایدر نمونه‌ای است از کسانی که نظریه‌های توطئه را حقیقت قطعی می‌پندارند و هرگونه صدای مخالف را حذف می‌کنند. مطالعه‌ای در دانشگاه شیکاگو نشان می‌دهد ۲۰ درصد مردم آمریکا باور دارند پزشکان از ارتباط واکسن و اوتیسم آگاه‌اند اما باز هم واکسیناسیون را تجویز می‌کنند؛ این نمونۀ بارز «باور غیرممکن» است که تنها در محیط‌های بسته‌ی فکری شکل می‌گیرد. نویسنده استدلال می‌کند مشکل اصلی «نادانی» صرف نیست، بلکه این است که اینترنت و رسانه‌های اجتماعی به افراد امکان داده‌اند فقط با همفکران خود گفتگو کنند و مطمئن شوند که «حق با آن‌هاست.» این روند در سیاست، رسانه و فرهنگ عامه هم تکرار می‌شود: از بازگشت جمهوری‌خواهان به مجلس تا تمرکز رسانه‌ها بر خشم و جنجال‌های توییتری. نتیجه، جامعه‌ای تکه‌تکه است که در آن صدای بلندتر، نه حقیقت، پیروز می‌شود. با این حال، نویسنده روزنه‌ای از امید می‌بیند: در زندگی واقعی، میان خانواده، دوستان و همسایگان، انسان‌ها مجبورند اختلاف‌ها را بپذیرند و با وجود تفاوت‌ها، یکدیگر را دوست بدارند. همین تجربۀ زیست مشترک، شاید تنها راه حفظ انسانیت و رهایی از دنیای بستۀ آنلاین باشد.

در سال ۲۰۱۲، راب اشنایدر، بازیگری که به‌دلایلی نامش شناخته‌شده است، در مصاحبه‌ای با یک ایستگاه تلویزیونی در کالیفرنیا درباره لایحه AB 2109  صحبت کرد. این لایحه والدین را ملزم می‌کرد برای انصراف از واکسیناسیون فرزندانشان، تأییدیۀ پزشک بگیرند. چیزی که هیچ پزشک عاقلی هرگز نمی‌پذیرد. من به‌تازگی این مصاحبه را دیدم. واقعاً شگفت‌انگیز است.

تقریباً می‌توان مرورگر اینترنت راب اشنایدر را در حین صحبت‌های بی‌وقفه‌اش دنبال کرد؛ از انجمن‌های گفت‌وگوی مادران گرفته تا بخش «چیزهایی که نمی‌خواهند بدانید» در سایت اینفووارز[۱]، و وبلاگ پزشکی با مدرک پستی که تنها کسی است که حاضر شده حقیقت را به والدین بگوید. کاملاً پیداست که اشنایدر تمام شب را صرف آماده‌سازی برای این مصاحبه کرده؛ واژه‌هایی را که می‌خواست بر آنها تأکید کند یادداشت کرده بود: «کارآمدی»، «سمّیت»، «قوانین نورنبرگ»، «عقیم‌سازی اجباری». او حتی مصاحبه را با این جمله به پایان رساند: «مردم باید بایستند و آگاه شوند. همه حقایق را بدانند.»

در این کلیپ چهار دقیقه‌ای، به‌نظرم می‌شود تمام فرهنگ دو سال گذشته آمریکا را خلاصه کرد.

اینکه باور داشته باشی واکسن‌ها باعث اوتیسم می‌شوند، اینکه پزشکان در یک توطئه عظیم برای آسیب زدن به بچه‌های ما شرکت کرده‌اند تا دوستان داروسازشان راحت‌تر بروند سراغ بازی گلف، اینکه دولت واکسیناسیون را گامی به سمت عقیم‌سازی اجباری و در نهایت تشکیل «کمیته‌های مرگ» می‌بیند، یا حتی اینکه کسی روی زمین باید آن کلاه را به سر بگذارد… تنها راهی که می‌شود چنین چیزهایی را باور کرد این است که فقط و فقط با کسانی صحبت کنی که دقیقاً مثل خودت فکر می‌کنند.

سؤال من این است: اگر ۲۰ درصد جمعیت کشور می‌توانند درباره موضوعی این‌قدر روشن و حیاتی و مضر مثل واکسیناسیون کودکان اشتباه کنند، صرفاً به این دلیل که شواهدی مطابق میل خودشان انتخاب می‌کنند، دیگر چه امیدی برای ما باقی می‌ماند؟ چون باقی دنیا بسیار پیچیده‌تر و گیج‌کننده‌تر از این است که فقط بحث کنیم واکسن بزنیم یا نه.

باور به چنین چیزهایی یعنی نادیده گرفتن همه پژوهش‌های منتشرشده پزشکی، اختراع تئوری‌هایی که سطحی غیرواقعی از توطئه و هماهنگی را در کشوری لازم می‌داند که حتی از پس کدنویسی HTML برنمی‌آید، و بستن گوش‌ها به روی هر مدرک و شاهد متناقض. اینکه باید فرزندت را واکسینه کنی، آن‌قدر روشن و مستند است که باور به خلاف آن، نیازمند قطع کامل ارتباط با هر چیزی است که جهان واقعی برای رد این دیدگاه‌ها ارائه می‌دهد. برای باور به چنین چیزی باید عمداً تلاش کنی که در اشتباه باشی.

و با این حال، هنوز هم افراد زیادی فکر می‌کنند نباید فرزندانشان را واکسینه کنند! بنا به مطالعه‌ای در دانشگاه شیکاگو، ۲۰ درصد مردم کشور باور دارند پزشکان می‌دانند واکسن باعث اوتیسم می‌شود، اما با این حال تزریق آن را به کودکان اجبار می‌کنند. باز هم تکرار می‌کنم: این یک باور غیرممکن است. حالا ممکن است واکنش شما این باشد که «خب، این آدم‌ها احمق هستند»، و شاید هم این ساده‌ترین توضیح باشد.

اما من فکر می‌کنم مسئله فراتر از این است. به نظر من آن‌ها متقاعد شده‌اند که حق با آن‌هاست، چون فقط با آدم‌هایی صحبت می‌کنند که همان‌قدر مطمئن هستند که حق با آن‌هاست. آن‌ها صداهای مخالف را حذف کرده‌اند، چون می‌توانند. اگر فعال ضد واکسن باشی، آن‌قدر «اطلاعات» در حمایت از موضع خودت می‌خوانی که مطمئن می‌شوی حق با توست. همین است که اشنایدر در مصاحبه‌اش می‌گفت: «آگاه شوید.» اشنایدر این باورها را «نظریه» یا حتی «باور» نمی‌بیند؛ او آن‌ها را حقایق قطعی و تغییرناپذیر می‌داند. درباره چیزی که به‌شدت و به‌وضوح در آن اشتباه می‌کند.

سؤال من این است: اگر ۲۰ درصد جمعیت کشور می‌توانند درباره موضوعی این‌قدر روشن و حیاتی و مضر مثل واکسیناسیون کودکان اشتباه کنند، صرفاً به این دلیل که شواهدی مطابق میل خودشان انتخاب می‌کنند، دیگر چه امیدی برای ما باقی می‌ماند؟ چون باقی دنیا بسیار پیچیده‌تر و گیج‌کننده‌تر از این است که فقط بحث کنیم واکسن بزنیم یا نه.

کریس راک، وقتی تور تبلیغاتی بزرگش برای فیلم تاپ فایو[۲] را می‌گذراند، نکته جالبی دربارۀ تفاوت بین رئیس‌جمهور بوش و رئیس‌جمهور اوباما گفت. او بوش را «رئیس‌جمهور شبکه کابلی» نامید؛ برعکس اوباما، فقط به مشترکان خودش سرویس می‌داد. راک با زیرکی اضافه کرد: «هر کسی که رئیس‌جمهور بعدی شود، همان کاری را خواهد کرد که بوش کرد.»

من دقیقاً مطمئن نیستم که این حرف درست باشد. مثلاً هیچ ایده‌ای ندارم که مشترکان شبکۀ کابلی «هیلاری کلینتون» چه کسانی هستند. اما در بلندمدت، هیچ شکی وجود ندارد که او درست می‌گوید. شما این را در هر جنبه‌ای از زندگی آمریکایی می‌بینید؛ از سرگرمی که تنها چیزهایی که مردم به طور جمعی تماشا می‌کنند ورزش، موزیکال‌های زنده، یا زامبی‌هایی هستند که تلاش می‌کنند مغز شخصیت‌های کم‌عمق را بخورند گرفته تا سیاست. جایی که جمهوری‌خواهان دقیقاً همان‌طور که بوش کری را شکست داد، با تکیه صرف بر پایگاه رأی خود و بی‌توجهی به بقیه، مجلس نمایندگان را پس گرفتند تا رسانه‌ها که آن‌قدر متلاشی و بی‌تاب شده‌اند که هر جنجال احمقانه‌ای در توییتر را که سر از فیدشان درآورد بزرگ می‌کنند، روی صفحه اول می‌گذارند و دعا می‌کنند؛ اساساً، «خشم» تبدیل به دبیر تحریریه آمریکا شده است. ما اکنون توسط فرهنگ‌های خاص و جزیره‌ای اداره می‌شویم. از گیمرگیت[۳] گرفته تا ماجرای سونی پیکچرز[۴] و هر مورد دیگری که بگویید. دیگر لازم نیست ائتلاف‌های بزرگ بسازیم؛ کافی است ائتلافی بسازیم که کمی بزرگ‌تر از شما باشد. لازم نیست حق با ما باشد؛ فقط باید صدایمان بلندتر از دیگری باشد. این مثل همان جوک قدیمی است درباره اینکه وقتی خرس تعقیبت می‌کند، کافی است از نفر کناری‌ات سریع‌تر بدوی.

این فرهنگ‌های جزیره‌ایِ پررنگ‌تر، از ویژگی‌های اینترنت است؛ و ما زمانی فکر می‌کردیم این یک ویژگی مثبت است. بیست سال پیش، اگر اطراف خودت هیچ طرفدار وسواسیِ کوئنتین تارانتینو یا وودی آلن نمی‌شناختی، می‌توانستی آنلاین شوی و آن‌ها را پیدا کنی. حداقل در تئوری. اینترنت جهانی را گشود که واقعاً انقلابی بود. اما حالا، حالا که همه ما آنلاین هستیم و تازگی این واقعیت رنگ باخته، اینترنت آن جهان را بسته است. امروز فقط لازم است با کسانی تعامل کنیم که با ما موافق‌اند؛ اگر مثل خیلی‌های دیگر از توییتر به عنوان منبع اصلی خبری استفاده کنم، می‌توانم فید خود را طوری بچینم که هر کسی که با من مخالفتی دارد حذف شود. و اگر کسی هم به‌طور اتفاقی وارد شود و مخالفت کند، می‌توانم او را «آدمی وحشتناک» بنامم. پولین کیل[۵]، منتقد فقید نیویورکر، روزی به ‌ناحق و نادرست سرزنش شد چون گفته بود باورش نمی‌شود نیکسون[۶] انتخاب شده باشد، چون او شخصاً فقط یک نفر را می‌شناخته که به او رأی داده بود. اما امروز این رویکرد، سیاست عمومی پذیرفته‌شده است. اگر نخواهی، اصلاً لازم نیست کسی را پیدا کنی که با تو مخالفت کند.

این دیگر فقط یک رویه معمول نیست: این همان راه بُردن است. کل استراتژی موفقیت در هر چیزی چه بردن انتخابات باشد، چه فروش محصول، چه جذب بازدیدکننده برای وبسایت، حول این می‌چرخد که با بیشترین صدا به سمت کسانی که در طرف تو هستند بروی، و کسانی که مخالف‌اند را به بدترین شکل ممکن تبدیل کنی، آن‌ها را تا سطحی زیرانسانی و پلید پایین بیاوری. ظرافت و پیچیدگی کنار گذاشته می‌شود، حتی اگر بدانی مسئله به‌شدت پیچیده است، و جای آن را امتیازگیری‌های سریع و تیترهای جنجالی می‌گیرد؛ همه ما تبدیل به روزنامه نیویورک پست[۷] شده‌ایم.

این فرهنگ‌های جزیره‌ایِ پررنگ‌تر، از ویژگی‌های اینترنت است؛ و ما زمانی فکر می‌کردیم این یک ویژگی مثبت است.

این، همان شیوۀ ارتباط امروز است. ایدۀ متحد کردن آدم‌ها حول هر موضوعی، دیگر کهنه شده، تفکری قدیمی و اتلاف وقت است. یک تراژدی وحشتناک رخ می‌دهد و واکنش اول شما به جای آنکه لحظه‌ای برای سوگواری یا جستجوی آرامش و بخشش در سکوت صرف کنید این است که شروع کنید به فریاد زدن و متهم کردن مخالفانتان به اینکه «دستشان به خون آلوده است». پاداش شما هم در صدر اخبار بودن است، یک ویدئو که وایرال می‌شود و تشویق همگانی از سمت کسانی که با شما هم‌نظرند. و وقتی بپذیرید که این تنها چیزی است که می‌خواهید، نادیده گرفتن پیچیدگی‌های بنیادین تجربۀ انسانی دیگر دلیلی برای بازگشت به آن ندارید: چون هر بار که بلندتر و قاطع‌تر صحبت می‌کنید، کسانی که با شما هم‌عقیده‌اند به شما می‌گویند چقدر عالی هستید. و آن‌هایی که مخالفند؟ « ولش کنید؛ حمله کنید.»

تماشای این وضعیت، روز به روز و لحظه به لحظه، می‌تواند آن‌قدر دلسردکننده و خسته‌کننده باشد. ما شروع کرده‌ایم با مخالفانمان طوری فریاد بزنیم که انگار رانندگان افتضاحی هستند و ما در امنیت اتومبیل خود نشسته‌ایم؛ آن‌ها هیولاهای بی‌چهره و ناشناسی‌اند که بدترین نیت‌ها را به آنها نسبت می‌دهیم، فقط چون وقتی عجله داریم، سر راهمان سبز می‌شوند. با این تفاوت که این بار، آن‌ها می‌توانند صدای ما را بشنوند. و بقیۀ دنیا هم همین‌طور.

پس آدم دنبال روزنه‌ای از امید می‌گردد.

من معمولاً آن را بیرون از خانه پیدا می‌کنم، جایی که آدم‌ها واقعاً حضور دارند. چون ما این نقاب را در لحظات عجیب و گیج‌کننده‌ای که در جمع‌های واقعی و مختلط قرار می‌گیریم، کنار می‌گذاریم؛ بله، در «زندگی واقعی». کارهایی که آنلاین انجام می‌دهیم یا وقتی فکر می‌کنیم کسی دارد نگاه می‌کند. در دنیای واقعی انجام نمی‌دهیم. در زندگی روزمره، ما به طور مداوم می‌پذیریم که کسانی که با ما مخالف‌اند، وجود دارند؛ و گاهی حتی دوستشان هم داریم.

آن‌ها خانواده‌ی ما هستند، دوستان ما هستند، همسایه‌های ما هستند، کسانی هستند که در سوپرمارکت در را برایشان باز می‌کنیم. آن‌ها انسان‌اند، ابله، ترسان، در تلاش برای دوام آوردن ــ درست مثل همه‌ی ما. جهان پر از عدم‌قطعیت و ترسناک است؛ زندگی سخت، گیج‌کننده و غیرقابل‌پیش‌بینی است. ما در تعاملات روزانه‌مان برای این مسئله جا باز می‌کنیم، در حالی‌که در مکالمات مجازی‌مان چنین نمی‌کنیم. ما ضعف‌های انسانی را می‌پذیریم، این حقیقت را می‌پذیریم که قشر مخ مشترکی با بقیه‌ی افراد سیاره نداریم و بنابراین همیشه نمی‌توانیم در همه مسائل هم‌نظر باشیم. جهان جای عظیمی است. همین حالا ۷.۲۸ میلیارد نفر روی زمین زندگی می‌کنند و هر کدام از آن‌ها متفاوت است. این چیز خوبی است: این فروتن‌کننده است. این یعنی پذیرش اینکه همه‌ی ما احمقیم، همه‌ی ما زیر فشاریم، همه‌ی ما فقط داریم تلاش می‌کنیم، لعنتی.

ما همگی دوستان و خانواده‌ای داریم که به چیزهایی باور دارند که از نظر ما زننده و نفرت‌انگیز است. آن‌ها کارهایی می‌کنند که ما را دیوانه می‌کند. خطاهایشان هر روز بالای سرشان مثل چراغ چشمک می‌زند. و هیچ‌کدام از این‌ها مهم نیست. ما باز هم راهی برای دوست داشتنشان پیدا می‌کنیم. همه مثل هم نیستند. ین نعمت بزرگی است. شاید تنها امید ما همین باشد.

منابع
سایر مقالات